تبليغاتX
دوران خوش زندگی با عشق

دوران خوش زندگی با عشق

خاطرات زندگي با كسي كه آرزوشو داشتم

فردا (۱۰/۲/۸۸) تولدمه. متولد ۶۴ ام. می رم تو ۲۵ سال. به نظرم بزرگ شدم!

امسال تولدم خوشحالم. نمی دونم چرا. ولی خوشحالم. هی به همه می گم تولدمه. شاید چون کلا خوشحالم. چون کلا زندگیم قشنگه و من خوشبختی رو لمس می کنم.

دیروز رفتم آرایشگاه برای اصلاحات عرض و طولی (اپیل). همیشه با آرایشگره سر مادر شوهرم درد و دل می کردم. ایندفعه بهش گفتم الحمدالله اونم خوبه. خیلی بهتر شده. واسه هم بحث راجع به اون تموم شد و حرفای دیگه زدیم.

شب به مادر بزرگ ناتنیه پیشی زنگ زدم. ( یه پیر زنه ۹۰ سالس که از دست سر نزدن های مادر شوهرم اینا خیلی دلش خونه) اونم سراغشونو گرفت و گفت چقد به پیشی حقوق می دن. (پیشی کنارم بودا) گفتم ۳۰۰ ، ۴۰۰ یی می دن. ولی کنارش خیلی کمکمون می کنن. قسط خونه رو می دن حواسشون بهمون هست. خلاصه پیش اونم خوب حرف زدم.

اینطوری خودمم خیلی بهترم.نگاه قشنگ و موج مثبتی که دارم و به خوبیهای زندگی نگاه می کنم بهم آرامش می ده.

دیروزم بعد آرایشگاه رفتم حموم و لباس قشنگ پوشیدمو آرایش کردم کلی پیشی صفا کرد. هی قربون صدقه رفت و بهم انرژی و عشق داد.

شامم ماهی درست کردم بدون برنج با گوجه و خیار شور خوردیم.

زندگیمو خیلییییییییییییییییییی دوس دارم.....

۶ میلیون پول دارم نمی دونم باهاش چیکار کنم. ماشین بخرم یا بخوابونم ۶ ماهه که سود بگیرم یا بخوابونم واسه وام مسکن. باید یه سرمایه گذاری خوب بکنم!

پ.ن: بچه ها همتونو دوس دارم. بی وفام می دونم. ولی همکارم رفته تو شرکت دست تنهام. کارم زیاد شده...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 10:20  توسط مموش  | 

فردا (۱۰/۲/۸۸) تولدمه. متولد ۶۴ ام. می رم تو ۲۵ سال. به نظرم بزرگ شدم!

امسال تولدم خوشحالم. نمی دونم چرا. ولی خوشحالم. هی به همه می گم تولدمه. شاید چون کلا خوشحالم. چون کلا زندگیم قشنگه و من خوشبختی رو لمس می کنم.

دیروز رفتم آرایشگاه برای اصلاحات عرض و طولی (اپیل). همیشه با آرایشگره سر مادر شوهرم درد و دل می کردم. ایندفعه بهش گفتم الحمدالله اونم خوبه. خیلی بهتر شده. واسه هم بحث راجع به اون تموم شد و حرفای دیگه زدیم.

شب به مادر بزرگ ناتنیه پیشی زنگ زدم. ( یه پیر زنه ۹۰ سالس که از دست سر نزدن های مادر شوهرم اینا خیلی دلش خونه) اونم سراغشونو گرفت و گفت چقد به پیشی حقوق می دن. (پیشی کنارم بودا) گفتم ۳۰۰ ، ۴۰۰ یی می دن. ولی کنارش خیلی کمکمون می کنن. قسط خونه رو می دن حواسشون بهمون هست. خلاصه پیش اونم خوب حرف زدم.

اینطوری خودمم خیلی بهترم.نگاه قشنگ و موج مثبتی که دارم و به خوبیهای زندگی نگاه می کنم بهم آرامش می ده.

دیروزم بعد آرایشگاه رفتم حموم و لباس قشنگ پوشیدمو آرایش کردم کلی پیشی صفا کرد. هی قربون صدقه رفت و بهم انرژی و عشق داد.

شامم ماهی درست کردم بدون برنج با گوجه و خیار شور خوردیم.

زندگیمو خیلییییییییییییییییییی دوس دارم.....

۶ میلیون پول دارم نمی دونم باهاش چیکار کنم. ماشین بخرم یا بخوابونم ۶ ماهه که سود بگیرم یا بخوابونم واسه وام مسکن. باید یه سرمایه گذاری خوب بکنم!

پ.ن: بچه ها همتونو دوس دارم. بی وفام می دونم. ولی همکارم رفته تو شرکت دست تنهام. کارم زیاد شده...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 10:17  توسط مموش  | 

از خودم بدم اومد. از نوشته هام. از اینکه همش داشتم غر می زدم. از اینکه از همه چی ناراضی بودم.

خواستم دوباره شروع کنم. دیگه بد نگم. خوبی ها رو ببینم. نیمه پر لیوان رو ببینم. واسه همین رفتم تو کما!

دلم برای پیشی تنگ شده. یادم نمی یاد خاطراتم کجا بود ولی واقعا حوصله تعریفشونو ندارم. جریان سیگار رو بابا پیشی حل کرد و تا حالا خبری از سیگار نیست.

من پیشی رو خیلی دوس دارم و اونم خیلی منو دوس داره. زندگیمون خیلی قشنگ داره جلو می ره و من خیلی راضیم.

انقدر خوب و زیباست که همش نگرانم تموم بشه و ادامه پیدا نکنه. همش نگران یک سال اولشم. همه می گن یکسال اول همه چیز خوبه و همه چیز قشنگه بعدشه که واسه هم یکنواخت می شین.

من نمی خوام بذارم. من تن به یکنواختی نمی دم. حداقل حالا حالا ها تن نمی دم.

دیروز خونه مامان پیشی بودیم. من کلی خودمو واسش لوس کردم. کلی سرمو گذاشتم رو شونه اشو بغلش کردم.مهمون داشتن و از ما جلوی مهمونا تعریف کرد. پشت سرمونم از من تعریف کرده. من خیلی خوشحالم که تونستم عروس خوبی باشم.

خوشحالم که بالاخره رو غلتک افتادیم و زندگیمون قشنگ پیش می ره.

احساس نیازی که به پیشی داشتم خیلی بیشتر شده و هنوزم بارها شده که از نگاه کردن بهش لذت می برم. مث قبلا. که یواشکی نگاهش می کردم و از نگاه کردن بهش لذت می بردم. هنوزم راه رفتنش نشستنش خوابیدنش حرف زدن و خیلی کاراش برام جذابه. چون به نظرم باکلاسه.

دیروز که خونه اشون بودیم با دو تا از پسرای فامیلشون مث مجردیاش رفتن تو اتاق و خلوت کردن نشستن به بازی و بگو بخند. عین یه پسر بچه ۱۱ ساله. منم بهش از دور لبخند می زدم و از اینکه خوشه خوشحال بودم. با اینکه من بین جمع بزرگترها حسابی تنها افتاده بودم ولی اصلا ناراحت نبودم چون نمی خواستم شوهرمو مقید کنم دوس دارم احساس راحتی بکنه از کنار من بودن نه احساس یه زندان.

می دونید بچه ها من از زندگیم راضیم و اینو واسه خودم جزو موفقیت هام حساب می کنم. مثل لیسانسم. اینکه با پیشی ازدواج کردم با کسی که دوسش داشتم. عاشقش بودمو عاشقش هستم و اونم عاشق کردم. اونم از زندگیش راضیه و من رضایت رو از چشماشو از حرفاش می فهمم. من خوشحالم از اینکه رابطه امو با خانواده اش بالاخره تنظیم کردم.

من خوشحالم از اینکه زندگیمونو جمع و جور کردیم و هر جوری که بود روی پای خودمون وایسادیم. دیروز مامان پیشی می گفت ما هیچ وقت صدای بلند اینا رو نشنیدیم. هیچ وقت از دعواشون با خبر نشدیم. اگرم مشکلی دارن بین خودشون حل می کنن. راستش تو دلم گفتم آخه واقعا ما دعوای جدی نکردیم. (البته جریان سیگار مستثناس). جریان دختر همسایه پیشی اینا بود که به نامزد مزخرش گیر داده و اصلا نمی خواد بپذیره پسره به دردش نمی خوره. من تو دلم گفتم منم مثل آزاده برای ازدواج با پیشی خیلی استقامت و گاهی لجبازی کردم ولی پیشی پسری بود که لیاقتشو داشت و من همه جوانبو مد نظر گرفته بودم.

من می دونستم پیشی حرف گوش کنه. و می دونستم من خوب بلدم آدما رو متقاعد کنم. من می دونستم که خانواده پیشی دنبال شر نیستن. پس اگه یه وقت کار ما بیخ پیدا کنه پدرش هرگز نمی ذاره کار ما به جدایی بکشه. من می دونستم که چون پیشی یه دونس از نظر مادی من تحت تنگنای شدید و جدی قرار نمی گیریم.

درسته الان از نظر مادی تقریبا تحت فشاریم ولی این به خاطره اینه که من دلم نمی خواد از پدر و مادرش کمک بگیریم وگرنه اونا پشت ما هستن!

فقط یه دلخوری دارم که اونم بیجاس. اینکه ۹ میلیون پول دارم که می خواستم باهاش ماشین بخرم اما باباهه گفت ۴ میلیونو بده. منم ۱ تومنشو دادم بقیه اشم بهش می دم. در نتیجه ماشین خریدن هم مالیده شد!!!!

خدایا همیشه زندگیمونو همینقدر شیرین نگهدار!

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 15:52  توسط مموش  | 

خونه دايي كلا استراحت مطلق بود. چون همه چيز فراهم بود و ما جز خوابيدن و تلويزيون نگاه كردن كار خاص ديگه اي نداشتيم.

دختر بزرگش كه يه بار از خونه فرار كرده بوده و با يه پسره عقد شرعي كرده بوده بعد از 10 سال برگشته و دوباره خواستگار داره. كلا دختر ساده لوح و ساده دلي بود. با اون خيلي راحت بودم.

دختر دايي كوچيكش كه خودشونم مي گن مريضه فقط سلام مي كرد. ديگه ما هيچ حرفي از اين بشر نمي شنيديم. از من دو سال بزرگتره و داره تو دانشگاه ادبيات مي خونه ولي خوب ديگه اينقدر اين پدر مادر عالي تربيت كردن بچه هاشونو كه هر كدومشون يه نقص فنيه اساسي دارن.

روز اول عصر برامون گوسفند قربوني كردن. چون مادر شوهر بنده نكرده بود داييش گفت بايد حتما خون بريزيد. خوب همه اين كار رو مي كنن ولي مادر شوهر بنده مي گه اين چيزا قديمي شده!!!!!!!!!

من چون طاقت نداشتم بعد از اينكه كشتنش رفتم از روي خونش پريدم! بعد اومدم تو خونه. پيشي وايساد تا قيمه قيمه كردنشم ديد. ديگه خيلي دير كرد رفتم ببينم چيكار داره مي كنه چرا نمي ياد تو!؟ كه از پشت ديدم با دستش يه چيزي رو مث سيگار خاموش كرد.

پاكت سيگارم رو سكو بود. متوجه شد من از پشت اومدم سريع پيچيد و رفت. دنبالش رفتم صداش كردم. گفتم چرا نمي ياي تو. گفت الان مي يام برم لامپ بيارم. از من فرار مي كرد! دوباره دنبالش رفتم. گفتم ها كن!

دهنش بوي سيگار مي داد. دوويدم رفتم تو خونه. رفتم تو اتاقي كه بهمون دادن كلي گريه كردم. خيلي ناراحت شده بودم. باورم نمي شد بعد از سه چهار ماه دوباره همون كارايي رو كه تو نامزديمون كرده رو تكرار كنه! ولي كرد!

تو دلم گفتم ديگه برام مهم نيست بذار هر كاري مي خواد بكنه. منم فقط از دور بهش نگاه مي كنم. ديگه باهاش هيچ كاري ندارم. بذار بره به هر راهي كه دوس داره ادامه  بده. خسته شدم از بس به خاطر اينكه اون راه درست رو بره من خودمو بده كردمو تبديل شدم به يه دختر غرغرو!

به محض اينكه من رفتم تو اتاق با يه چايي خيلي ريلكس اومد دنبالم. مي خواستم سرشو بكوبم به ديوار. چاييشم گرفته بود دستشو داشت كيفشو مي كرد بعدش اومده به من بگه بابا مگه چي شده!!!!!!

منم بهش گفتم برو بيرون اصلا نميخوام ببينمت. فقط برو بيرون.!

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 8:58  توسط مموش  | 

دوستاي گلم سلااااااااااااااااااااااام

واي كه چقدر دلم براتون تنگ شده بود.

من يه عيد و تعطيلات خيلي خوبي رو پشت سر گذاشتم. ديروزم با پيشي دو تايي رفتيم سينما و كلي عشقولي در كرديمو كلي جفتمون از زندگي در كنار هم ابراز رضايت كرديم.

اما بذاريد از اول واستون تعريف كنم.

جمعه ظهر كه عيد شد منو پيشي تو خونمون بوديم. پيشي يه 5000 تومني بهم عيدي داد و روش نوشت تقديم به تنها عشق زندگيم. كلي برام ارزش داشت هرچند كه شايد ارزش ماديش زياد نبود ولي من خيلي دوسش داشتم.

بعد كلي عشقولي و بوس و بغل و آرزوي خوشبختي و سعادت واسه هم ديگه لباس پوشيديمو چمدونامونو برديم و آماده رفتن شديم.

اول رفتيم خونه مامان پيشي و يه عيد ديدنيه نيم ساعته كرديم. 200 تومن به منو پيشي عيدي دادن كه پيشي طبق قرارمون عين پسراي خوب همه پولا رو به من مي داد.

منم حسابي مديريت كردمو الان 200 تومن گذاشتم كنار. البته 40 تومنم واسه خرجي دم دسته كه پيشي ازش خبر داره.

از وقتي خرج خونه رو گرفتم دستم خيلي خوب شدم. هم ديگه حرص و جوش زياد خرج كردناي پيشي رو نمي خورم هم رابطه امون خوبه. چون ديگه همش من نگران نيستمو هي بهش غر غر نمي كنم.

از طرفي بعد از آخرين بحثي كه باهاش كردم ديگه خودش حسابي مسئول كاراش شده. حواسش جمع و بدون اينكه من بهش بگم كاراشو انجام مي ده و اين خيلي منو راضي مي كنه.

خلاصه مي گفتم بعد از اونجا رفتيم خونه مامان ايناي منو عيد ديدني كرديم. اونام 100 تومن عيدي دادن كه بهشون برگردوندم كه با عيدي خواهر و برادرم برام يه مكروفر خريدن.

بعد از ماهي پلوي شب عيد رفتيم خونه مامان پيشي و ساعت 12 شب راه به سمت شمال. بابا پيشي خيلي باحاله كل شب رو رانندگي كرد و اصلا خوابش نگرفت. كلا خيلي خوب رانندگي مي كنه و دست فرمون خوبي داره. مثل اخلاقشه!

جاتون خالي من از استرس پلك رو هم نذاشتم. چون بابا پيشي مي گفت يكيتون بيدار باشيد كه آقا پيشي كه ادعاي شب بيداريش مي شد سرشو گذاشت رو پاي منو رفت به آسمون هفتم. ولي من هي با بابا پيشي حرف مي زدم.

مامان پيشي هم كه از پيچ پيچ هاي جاده چالوس حالت تهوع گرفته بود و حسابي خودشو واسه بابا پيشي لوس مي كرد.

"تو اين مسافرت من كلي چيزاي زنونه ياد گرفتم. كه خودمو لوس كنم. كه نازنازي باشم. كه شكننده باشم. كه نازك نارنجي باشم. اينطوري خيلي دوست داشتني تر خواهم بود. ظاهرا مردها از اينكه زنشون يه موجود ظريف و لطيف باشه و مواظبش باشن خيلي لذت مي برن!"

خلاصه ساعت 4.5 رسيديم و من پريدم تو رختخواب. فردا ساعت 11 بيدار شدم...
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 11:20  توسط مموش  | 

سلام بچه ها. عيدتون مبارك.

من ديروز (يكشنبه) از مسافرت برگشتم. جاتون خالي خوش گذشت. خب تجربه جديدي بود كه واسه اولين بار باهاش برخورد كردم. آدماي جديد رفتارهاي جديد و متعاقبا يه مموش جديد.

بعد از 13 مي يام حسابي تعريف مي كنم.الان هنوز خستگيه مسافرت تو تنمه

به همه اتون سر مي زنم به زودي

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 13:5  توسط مموش  | 

سلام دوس جونااااااااام

عيد همه اتون پيشا پيش مبارك. اين آخرين آپ منه. رفت تا 10 ام فروردين شايدم ديرتر.

ايشالله كه به همه اتون خوش بگذره و سال بعدي كه سال گاوه و سال منه حسابي واسه همه اتون پر بار و پر از نعمت و فراواني و آرامش باشه!

پريشب بعد از يه كم بگو مگو پيشي موافقت كرد كه خرجي رو بسپاره دست من. حالا ايشالله كه عمل كنه بهش.

ديشب با دوستم مينا و شوهرش رفتيم چهارشنبه سوري. خيلي خوب بود و خوش گذشت باهاشون. تنها چيزي كه ناراحتم كرد اين بود كه پيشي به مينا خيلي نيگا مي كرد. با اينكه مي گفت از تو خيلي بدهيكل تر و زشت تره.

مي دونم به راهي نگاه نمي كنه. از روي كنجكاوي نيگاه مي كنه. ولي دست خودم نيست ناراحت مي شم.

شب تا ساعت 2.5 پيشمون بودن. خيلي خوب و صميمي بوديم.

امروزم رفتم ناخنما فرنچ كردمو خيلي قشنگ شد.

مي خوام واسه 12 فروردين مامان ايناي خودمو مامان ايناي پيشي و خواهر بردارامم دعوت كنم. كلي مي خوام تهيه ببينم كه نشون بدم بلدم كار كنم.

فقط يه كم نگرانم. ولي مي تونم. با برنامه ريزي. وضعيت ماليمم خوب نيست. همه حقوق اسفندمو خرج كردم. هنوز فروردين نيومده!!!

نگران مسافرت شمال هم هستم. چون نمي دونم چي مي شه . ولي دلم روشنه. فك مي كنم خوش بگذره. مامان پيشي درسته گاهي زخم زبون مي زنه ولي هميشه تو مسافرتا خوش اخلاق بود. حالا ديگه نمي دونم.

ديگه همين.

كلي خوشمو كلي براي همه اتون آرزوهاي خوب خوب دارم. ايشالله كه همه چيز باب ميل همه امون بشه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 14:18  توسط مموش  | 

سلام دوستاي گلم.

مرسي از راهنمايي هاتون.

خواهر خوبم "من": ما دقيقا دو ماه گذشته همين كار رو كرديمو همين روال رو داشتيم ولي هر دو ماه پيشي صد تومن كم اوورد و ماه پيش 50 تومن هديه داداش منم زد تو خرجي! و اين منو عصباني مي كنه.

مي دونم كه اين چيزا هست و بايد آروم آروم حلش كنيم. ولي متاسفانه من يه خصلت بدي دارم اونم اينه كه چون مامانم عادت داشت يه كارو هزار بار مي گفت من فقط يه بار مي گم. تازه اگه خيلي بهم فشار بياد يه بار مي گم ديگم نمي گم و طرف رو به حال خودش مي ذارم.

ديروز من ماشين بابامو گرفته بودم كه صب پيشي منو ببره آرايشگاه و خودش بره لوستر ها رو بگيره. اين روزا كه مي دونيد آرايشگاه خيلي شلوغه و من با اينكه اولين وقت ساعت 10 بودم ولي مي خواستم 9 اونجا باشم. ساعت 8 بيدار شدمو چن بار هم از سر و صداي من پيشي بيدار شد ولي دوباره خوابيد. ساعت 8.5 بهش گفتم ديگه بيدار شو. گفت فقط چن دقيقه. (هميشه همينو مي گه و چن ساعت ديگه مي خوابه) منم رفتم صبونمو خوردم. زنگ زدم به آرايشگاه ديدم هستن. لباسمو پوشيدمو ساعت 9 از خونه زدم بيرون. واسش نوشته گذاشتم من رفتم آرايشگاه بيدار شدي اگه خواستي بيا جلو آرايشگاه ماشينو بردار.

من ساعت 10.5 كارم تموم شد رفتم خونه مامانم اونجام كار داشتم يه كم نشستمو رفتم به فيلمبردارمون آهنگاي مورد علاقمونو دادمو ساعت 12.5 بود كه داشتم مي يومدم خونه. (بابام گفت مي رسونمت. خودشونم ديگه ماشينو مي خواستن) 12.5 بهم زنگ زده من دم آرايشگام. گفتم كجا گفت جنت آباد!!!!!!!!!

گفتم من يك ساله ديگه نمي رم اون آرايشگاه. (خنگ!!!) برو خونه من دارم مي يام خونه.

شبش من نمي دونم ساعت چند خوابيد ولي ديدم كه داره قليون درست مي كنه و حتما دير خوابيده. و اين بيشتر ناراحتم مي كرد. ياد مرداي عياش مي يوفتم. بايد بفهمه كه دوران مجرديش تموم شده. هر كسي مسئوليتي داره!

بابام مي گفت بهش بگو اگه تو كاراتو درست انجام ندي منم غذا درست نمي كنم.

رفته بوديم خريد! دوباره رفت فيلم خريد. حالا صد تومن از خرجي بيشتر خرج كرده و حقوق اسفندشم آخر ماه باباش بهش مي ده! من حقوقمو زودتر گرفتم. ولي اصلا نيووردم تو خونه. هي گفت آره مابقي پول لوستر سرش پريده بايد بذارم روش و ... منم به روي مبارك نيووردم.

ظهر كه رفتم خونه شروع كرده يه سري كارايي كه بايد مي كرده رو انجام دادن كه يعني من غلط كردم كه خدا رو شكر نه لوستر اتاق خوابو درست زد نه شلنگ دستشويي رو درست وصل كرد!

بعد ناهارم رفت ظرفا رو شست ولي من بهش اعتنا نكردم. بستني اوورد برام گفتم چاق شدم نمي خورم.

(5 كيلو چاق شدم و اين داره عذابم مي ده. شديدا مي خوام لاغر كنم. )

بعدشم شب شد و خوابيديم. حالا كه كم محلي مي كنم هي قربون صدقه مي ره هي ناز و نوازش مي كنه. ولي من نمي تونم با اين چيزا خودمو خر كنم!

يه فيلم ديديم اولش گفت " تو بايد بفهمي دنيا منتظر راحت طلبي تو نمي مونه" گفتم چه جمله قشنگي! فهميد منظورم به اونه!

خلاصه بابا ايناشم كه همش كنترلش مي كنن فهميده بودن من صب رفتم فك مي كردن من از خونه قهر كردم هي تو تلفن بهش مي گفتن مموش هست پيشته!؟

ديگه عصر زنگ زدن خونه منم فهميده بودم اونا نگرانن رفتم گوشيو برداشتم گفتن پيشي كجاست و چه خبر و حالش بد بوده موقع حرف زدن. گفتم سرش درد مي كنه! ( مث هميشه تا من كم محلي مي كنم سرش درد مي گيره! بهش گفتم به خاطر كم خوابيه سردرد گرفتي!!!!) بعد گفت خودتون خوبيد بينتون چيزي نشده. گفتم نه فقط من يه كم بابت بيدار نشدن صبش دلخورم.

ولي خيلي ناراحتم نمي دونم چيكار كنم. من دوس ندارم عين زناي غرغرو باشم. صب تا شب بگم اينو بردي اينو كردي...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 8:40  توسط مموش  | 

دلم گرفته!

با اينكه عيد نزديكه و امسال عيد قراره من يكي از اون مسافرتاي روياييمو برم ولي دلم گرفته!

دلم از پيشي گرفته. احساس مي كنم زياد بهم توجه نداره. يعني داره ها ولي تا من يه كم بهش محبت مي كنم اون كمرنگ مي شه. حتما بايد دلخور بشمو خودمو بگيرم تا اون متوجه بشه و بياد نازم كنه!

در ضمن اينكه سر مسائل مالي هم باهاش مشكل دارم. 300 تومن پول ميز ناهار خوري دستش بود و 50 تومن دادش كوچيكه برا خونه اوورده بود. همه اشو ور داشته گذاشته تو خرجيه خونه و هي خرج كرده. بعد يهو ديدم مي گه 205 تومن ديگه داريم.

گفتم آخرين بار كه 180 تومن داشتيم چه جوري الان بيشتر شده. بعد كاشف به عمل اومد كه 350 تومن رو گذاشته رو پول خرجي. خيلي ناراحت شدم. دلم نمي خواد داد و دعوا كنم من از داد و بيداد بدم مي ياد. بهش گفتم خرجي رو بده دست من. با ناراحتي گفت باشه. گفت ميخواستم خودم بتونم خودمو كنترل كنم.

گفتم دو ماهه كه داري كم مي ياري يه بارم بذار دست من باشه امتحان كنيم.

ولي خيلي ناراحتم. خيلي كنده. صداش مي كنيم سه ساعت بعد جواب مي ده. يه كاري بهش مي گم هزار بار پشت گوش مي اندازه. خداي وقت تلف كردنه. اصلا زرنگ نيست. وقت شناسم نيست.

اينكاراش منو عصبي مي كني. هي تو دلم حرص مي خورم.

نمي دونم. اينا تو دلم مونده بود. كه فقط مي تونم اينجا بيام بگم. مي دونم واسه همه اين اختلافا هست ولي نمي دونم چه جوري باهاش كنار بيام!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 11:3  توسط مموش  | 

ديروز رفتم ناخن كاشتم. آخه خيلي دلم مي خواست ناخن بكارم. كلا از ناخن هاي مانيكور شده و فرنچ شده خيلي خوشم مي ياد. كار كردن باهاشونم اصلا سخت نيست. ه

و از اونجا كه قراره عيد با فاميل شوهر بريم شمال مي خوام كم نيارمو همش خوشگلي باشم. بابا چيه همش دارم پولامو جمع مي كنم يه كم به خودم برسم ديگه ا!!!!!!

خيلي قشنگ شد و خيلي راضيم. بعدشم رفتم خونه و خواهرم اينا اومدن يه كم كمك كردن دكوراسيونه خونه رو درست كنيم. تو خرده كاري ها هم كمكمون كردن. نمي دونم چرا كاراي اين خونه تموم نمي شه

آخر شبم همسايمون اومد گفت بچه هام تو خونن درو باز نمي كنن نگرانم. حالا ساعت يه ربع به 12 بود. ديگه منو پيشي رفتيم كمك زديم دستگيره رو شكونديم و درو باز كرديم. فك كنم شوهر نداره. خندم گرفته بود ما دو تا كه يكي بايد بياد كمكمون كنه رفته بوديم كمك همسايمون. ولي بالاخره كمكش كرديم!


ديروز از صب تا شب وبلاگ اين پسره رو مي خوندم. جريان يه پسره جوونه كه با يه زن شوهر دار دوس مي شه. البته وقت نشد تا آخرش بخونم. و خدايي قلم قوي و گيرايي داره.

عصر هم جز كاراي خونه كار ديگه اي نكرديمو بازم ميز ناهار خوريمون بد قولي كرد و گفت امروز مي فرسته.

ديگه خبر خاصي نيست. تا بعد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 8:58  توسط مموش  |